الفيض الكاشاني

136

الكلمات المكنونة ( طبع كنگره فيض )

آرى ! چيزى را كه به خود وجود نباشد ، چون تواند به خود بر معدومى ديگر افاضهء وجود كردن وآن را از كتم عدم به صحراى وجود آوردن . عين ممكن كه پيش أهل شهود * نيست في حدّ ذاته موجود فعلش از وى وجود كي يابد * نيست از نيست بود كي يابد آن مثل ياد كن كه صاحب هش * ثبّت العرش گفت ثمّ انقش « 1 » سؤال : چه فايده دارد آن كه حقّ تعالى بنده را به چيزى تكليف كند كه نخواسته باشد ؟ جواب : تكليف حالي است از أحوال عين ثابتهء عبد ، وعبد را استعداد خاصّ هست مر تكليف را كه آن استعداد خاصّ مغاير فعل مأمور به است ، پس عين عبد به آن استعداد خاصّ خويش از حقّ سبحانه طلب مىكند كه مرا چيزى تكليف كن كه در استعداد من مطلقاً قبول آن ننهاده باشى ، پس حقّ تعالى به آن طلب استعداد خاصّ أو را به آن تكليف مىفرمايد ونمىخواهد كه مأمور به از آن عبد مأمور واقع شود ؛ چرا كه حقّ تعالى عالم است به آن كه أو را در أصل استعداد قبول آن نيست ، پس هر آينه وقوع ضدّ مأمور به از وى متوقع باشد وفايده وحكمت در اين تميّز مستعدّ قبول مأمور به باشد از غير مستعدّ . سؤال : هر گاه تا ارادهء حقّ سبحانه تعلّق به فعل مأمور به نگيرد ، صدور فعل از عبد ممتنع است ، پس عبد در فعل خود مجبور باشد ؟ جواب : همچنان كه ذات موجودات را مع تفاوتها في الدرجات واختلافها في الشرف ، جهت وحدتي هست كه آن حقيقت واحدهء الهيّه است كه جامع جميع درجات است مع غاية بساطته وأحديّته . همچنين صفات وافعال همه را جهت وحدتي هست كه آن به حقّ منسوب است ؛ فإنّ السمع والبصر وغيرهما من الصفات في أي موصوف كان هو للَّه‌سبحانه حقيقة - كما مرّ بيانه - ولذلك قال : « وَهُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ » « 2 » ، أي لا غيره ، يعني هو السميع بعين سمع كلّ سميع ، والبصير بعين بصر كلّ بصير . وقال : « هُوَ الْحَيُّ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ » « 3 » ، أي بعين كلّ حياة .

--> ( 1 ) هفت اورنگ جامى رحمه الله مثنوى : « سرعت نمودن غلام مقبول به انقياد امر پادشاه . . . » . ( 2 ) الشورى : 11 . ( 3 ) المؤمن : 65 .